تبلیغات
 ابزار پرده خوش آمدگویی
به شهرآیت الله خمینی خوش آمدید
خمین وکمره - شهر محبوبم خمین: ((میخواهم درباره ی تو بنویسم))

خمین وکمره

نگاهی عمیق وماندگار ونگرشی کارساز به کمره ی قدیم تا خمین امروزی (( تقدیم به آقای دکتر مرتضی فرهادی،نگارنده ی منبع تاریخ کمره))

آدرس کانال های تلگرامی خمین و روستاهای تابع
 کانال های خمین
تم باکس قالب ساز میهن بلاگ
کانال تلگرام روستای استهلک خمین
کانال تلگرام قریه استهلک خمین
تم باکس قالب ساز میهن بلاگ
درباره سایت
(((((((((((پویا مدیر سایت))))))))))

فرمان دادم بدنم را مومیایی نکنند، درتابوبت، طلا زیور آلات وامثال آن نپوشانند، فقط هرچه زودتر جسدم را در خاک پاک ایران دفن کنند، چه افتخاری بالاتر از اینکه بدنم درخاک پاکی همچون ایران دفن شود و ذره ذره خاک ایران را تشکیل دهد(((کورش کبیر)))
زنده باد ایران، زنده باد ایرانی، زنده باد وطن ، زنده باد بچه های خمین








نویسندگان
جستجو در سایت
اینجا
نویسنده :admin
تاریخ: پنجشنبه 14 خرداد 1394 03:58 ق.ظ
(((( نخست بشنویم سخنی را از مردی با روحی بزرگ))))
****هرکاری با نام او آغاز نشود ابتر است****


میخواهم نگارش ام را با نام ویاد او آغاز کنم :
(((بنام او)))
...اکنون دم دمه های صبح است،هرلحضه که میگذرد سپیدی صبح از پس وپیش دل این تار شب نمایان تر میشود تا لحضاتی پیش سکوتی عظیم وجانکاه در دل این سیاه شب حاکم بود،وتنها صدایی که دل شب را درهم میشکست،صدای جغد شومی بود که برکنجی از خرابه ناله سر میداد وبا هرناله اش هزار رمزو راز بهمراه داشت ... این شب سیاه که روی خود را به قیر شسته و زمین را به چادری مشکین فرش انداخته و نوای جغد شوم را آهنگ دلنواز خود کرده وظلمت وتاریکی را فرمانروا بر زمین قرار داده  گویی عمری دوصدساله داشت ...هر لحضه از این تار سیاه که میگذشت عمری میطلبیدو هزاران تفکر برجای میگذاشت...




آیا خورشیدی خواهد آمد ؟! این تار سیاه شوم  ((که جای نور وروشنایی را غصب کرده و حاکمی خود کامه گشته است که با هر نفسش قلبی را میمیراند )) اگر عمرش هزاران ساله باشد چه؟ اگر خورشید مرده باشد چه ؟!...
هر لحضه که گذر میکرد هزاران اوهام حجم خیالم را لبریز میکرد، ودر تفکر به وهم میرسیدم به نام او
مگر به غیر این است که خود او میفرماید :((الا بذکرالله تطمعن القلوب))
در همین حال هوا بودم غافل از اینکه  قدرت و عظمتش نمایان کرده ((سپیدی را از پس وپیش تاریکی))...و این سپیدو روشن صبح مرا در نگرشی عمیق فرو برد در آنچه که هم چشم سر میدیدهم چشم عقل  ،  هم چشم ظاهر قدرت او را میدید هم چشم باطن او را درک میکرد.... در همین حال وهوای تفکر به ذات او بودم که صدای نجوا ودعای سحر به همراه صوت ملکوتی اذان زمین را آکنده ازعطروبوی بهشتی نمود...

صوت الاهی که از مسجد روستا برخواسته بود از پس وپیش کوچه های روستا میگذشت در لابه لای شاخه های سبز درختان میپیچد، وباعطروبوی خوش بهار درهم میشود وبسوی عرش الاهی هبوت میکرد ندایی جاودانه را در تمام وجودم آکنده کرده بود،نه تنها جسم وجانم را بلکه قلمی که در دست دارم نیز غرق و مدهوش در این ندای جاودانه گشته است((آری چرخ روزگار نمایان کرد چگونه شب و روز از پس وپیش هم خواهند
آمدو رفت،ومن در این تفکر مانده ام که بهمراه لحضه لحضه ی روزگار ((بهمراه این شب ها و روزها)) چه انسانها وچه  دوران هایی آمده و رفته اند...))
گذشته ها که گذشته اند، فردا که بیاید امروز نیز خواهد گذشت، هر روز جدید که بیاید یعنی روز قبلش گذشته ،خلاصه هر دورانی ،هر ملتی وهر چیزی که جدید بیاید یعنی هرآنچه که قبلش بود گذشته ...
اما آنچه که ماندگارویادگار میماند این قلم است، آری بدرستی که این قلم و جوهراست که از ابتدا تا به حال _و از حال تا ابد ماندگارویادگار بوده ((که از آغاز خلقت شرح میدهدچه بوده وچه گشته تا می رسد به امروز و از امروز مینویسد تا آیند...))...چنانچه در این خصوص آمده ((قلم العلما افضل من الدم الشهدا)) ....
واما تقدیر برمن در این فضای روحانی چنین شد که چرخ گردون قلمی  نیز در این سحرگاهان به دست من نهادو روزگارصفحه ی سپیدی از دفتر خاطراتش را بروی من گشود و از من خواست  باجوهر سرشت،باخط سرنوشت،دربیکران عشق بنگارم :
ومن در حالی که مدادی سبزومینایی بدست دارم،میخواهم با این جوهرسرشت،باخط سرنوشت،دربیکران عشق در صفحه ی سپیدی از روزگار نام نامی شهر خمین راحک نمایم.

شهرمحبوبم خمین "
هم اکنون که مرکب ومدادی در دست دارم ودر حال نگارش احوال تو ام شوقی توصیف ناشدنی تمام حجم خیالم را لبریز ا مهرومحبت تو کرده ،اگر بخواهم به مثل این شوق را به توصیف کشم مثل شوق من به تو مثل شوق کودکی هست که خود را بسوی عطر وبوی آغوش گرم مادر میکشاند...
شهرمحبوبم خمین "
تو بودی که مرا در دامان پاک خود پروریدی، تمام لحضه لحضه عمر من ،تمام خاطرات تلخ وشیرین من در دامان کوه و دشت وطبیعت تو سپری شد...و من امروز میخواهم درباره ی تو بنویسم ،درباره ی  گذشته و تاریخ ات، در مورد دوران هایی که پشت سر نهادی،درباره ی مردمان وملت هایی که قبل از ما در خاک تو ساکن بوده اند، درباره ی زیبای هایت، طبیعت همیشه بهاری ات،فرهنگ وهنرت...خواهم نوشت ،شهر محبوبم خمین خواهم نوشت دوستت دارم ، دوستت دارم...
شهرمحبوبم خمین"
با چه زبانی و با چه کلماتی بگویم :دوستت دارم، دوستت دارم


شهر من خمین،سرزمین من خمین وطن من  خمین دوست دارم،دوستت دارم.
قلب من خمین،نفس من خمیننبض من خمین      دوستت دارم،دوستت دارم.
ولایت من خمین،سرزمین من خمینخاک من خمین
دوستت دارم،دوستت دارم.
عمر من خمین،جسم من خمینجان منخمین       دوستت دارم،دوستت دارم.

موضوع: تاریخی،
کلمات کلیدی : نوشته های ادبی ، نوشته های الاهی ، دلنوشته ها ، پزشکی ،

اوقات شرعی

لینکدونی
میزان بازدید از سایت
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :